مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

347

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

وأرسل ابن زياد رسولين إلى أهل الكوفة ، يدعوهم إلى البيعة ، فقام يزيد بن رويم فقال : الحمد للَّه‌الّذي أراحنا من ابن سميّة ، أنحن نبايعه ؟ لا ولا كرامة ، لا حاجة لنا في بني أميّة ولا في إمارة ابن مرجانة - ومرجانة أمّ عبيداللَّه وسميّة أمّ زياد - وحصب الرّسولين أي رماهما بالحصاء ، فحصبهما النّاس . فرجع الرّسولان إلى ابن زياد وأخبراه بذلك ، فقال أهل البصرة : أيخلعه أهل الكوفة ونولِّيه نحن ، فضعف سلطانه عندهم وخاف على نفسه ، فاستجار ببعض رؤساء البصرة ثمّ هرب إلى الشّام . ثمّ إنّ أهل الكوفة طردوا عمرو بن حريث عامل ابن زياد عنهم ، وأرادوا أن ينصبوا

--> شمشيرها حمايل كرده بر گرد منبر طواف همىدادند ، محمد بن أشعث گفت : « امرى پديد گشت كه جز آن بود كه ما در آن بوديم . يعنى با اين‌حال چگونه كار پسر سعد تمشيت يابد . » مسعودى در مروج‌الذهب گويد : چون خواستند عمر بن‌سعد را به امارت بردارند زنان همدان وجزايشان وقبايل ربيعه ونخع خروشى برآوردند ، واز منازل خويش بيرون شدند تا به مسجد جامع درآمدند ، وهمى فرياد وناله وگريه وعويل برآوردند ، وبر حسين عليه السلام ندبه كردند ، وگفتند : « پسر سعد را همان قتل پسر پيغمبر خشنود نمىدارد كه هم‌اكنون امارت كوفه را نيز دريابد . » چون ديگران اين‌حال را نگران شدند ، همه بگريستند واز امارت عمر اعراض ورزيدند ، ودر ميان اين جمله ، جوش وخروش وناله وفرياد زنان همدان افزون بود همانا علي عليه السلام با قبيله همدان با عنايت بود ، وايشان را برمىگزيد ومىفرمود : « فلو كنتُ بوّاباً على باب جنّةٍ * لقلتُ لهمدان ادخلوا بسلام » ودر وقعه صفّين از مردم همدان هيچ كس در لشكر معاوية نبود مگر معدودى كه در غوطه دمشق وطن داشتند . بالجملة از آن سوى جماعت كنده همىخواستند امارت بر عمر بايستد ، چه ايشان خالوهاى عمر بن سعد بودند ، وچون مأيوس شدند بر عامر بن مسعود بن اميّه بن خلف بن وهب بن حذافة الجمحي انجمن شدند ، أو مردم كوفه را خطبه راند وگفت : « همانا هر گروهى را اشربه ولذّاتى مقرّر است بايد شما از مظان ومحل اميدوارى آن طلب كنيد ، وبر شما باد كه در پيرامون چيزى بگرديد كه حلال وپسنديده باشد ، كار به قناعت بگذارانيد واز آب خوشگوار شربت سازيد وعطش بشكنيد ، ودر سايهء ديوار به آسايس وبىانگيزش فتنه آرامش گيريد . » ابن همام در اين هنگام اين شعر بگفت : اشرب شرابك وانعم غير محسود * [ . . . ] وچون مردم كوفه با عامر بن مسعود بيعت كردند ، اين داستان به ابن زبير مكتوب نمودند ، ابن زبير نيز أو را بر امارت كوفه مقرر داشت . سپهر ، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام ، 3 / 93 - 95